جرعه۷

جرعه 7: من همان تجربه‌ام

جرعه 7: من همان تجربه‌ام

درباره جرعه

درباره‌ی این جرعه‌ی می بیشتر بدانید

۲۰ فروردین ۱۴۰۰

اگر چه دیدن همراهی شما از طریق آمار پادگیر‌ها باعث اشتیاق ما می‌شود اما به جهت سهولت دسترسی، این اپیزود را می‌توانید از اینجا دانلود کنید:

دانلود جرعه 7: من همان تجربه‌ام

 

در جرعه هفتم، بحث پیرامون سطر نخست کتاب رو به اتمام می‌بریم. سطر موضوع صحبت:

In these pages, I shall speak of The Wisdom of Life in the common meaning of the term

از ترجمه انگلیسی جستار آرتور شوپنهاور بود و تاکید ویژه شد بر معنای Wisdom. این کلمه در لغتنامه کمبریج اینگونه ترجمه شده:

the ability to use your knowledge and experience to make good decisions and judgments

و تا اینجا چند جرعه در خصوص نسبت تجربه (experience) با حکمت (Wisdom) صحبت شد. جرعه هفتم می را می‌توانید بشنوید:

متن کامل اپیزود هفتم

سلام بر شما، وقت‌تون به‌خیر باشه. جرعۀ هفتم می رو با همدیگه هم‌پیاله‌ایم. همچنان در سطر اول کتاب هستیم؛ یعنی سطر اول پیش‌گفتار و البته این آخرین جرعه‌ای است که ما درباره این سطر صحبت می‌کنیم و از جرعۀ بعدی، وارد سطر پرگفتگوی دوم می‌شیم.

تأکیدی ندارم بر اینکه لزوماً هر سطری همین‌قدر زمان ببره؛ همچنان که تأکیدی ندارم به پرشتاب خواندن و سپری‌کردن. ما به حد کافی در جهان پرشتاب، تجربۀ هول‌هول زیستن داریم. الان هم انگار مسابقه‌س؛ چندتا کتاب خوندی؟ چند صفحه کتاب خوندی؟ بعد تند‌تند رکورد می‌زنیم. چکیده‌چکیده کتاب بخونیم، اما پرشمار کتاب بخونیم. فضیلت در پرشماری‌ست، در کمّیته.

اما من در می، می‌خوام مزه‌مزه زیستن رو تجربه کنم و به همین جهت در میزبانی‌ام هم همین‌طور دارم پیش می‌رم. شتاب نداریم.

Wisdom و Experience

چنان که گفته شد و شنیدید، سطر اول را از ترجمۀ انگلیسی خواندیم. چراکه به گفتۀ شوپنهاور پیرامون wisdom of life  رسیدیم و لغت wisdom فرصت شناگری و تعمق بیشتری به ما می‌داد. پیرامون wisdom  تأمل کردیم و براساس لغت‌نامه اندیشیدیم. چون طبق گفتۀ شوپنهاور این اصطلاح در معنای عمومی استفاده شده است؛ پس به سراغ لغت‌نامۀ عمومی رفتیم. بر‌اساس لغت‌نامۀ کمبریج wisdom با experience یا تجربه، تنیدگی و آمیختگی داشت.

{ما چندین جرعه‌س که داریم نسبت حکمت و تجربه رو با هم تأمل می‌کنیم که فعلا آخرین صحبتمون در این زمینه، می‌شه جرعۀ هفتم.}

چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟

پرسش این است که چرا ما، من‌های متفاوتی هستیم؟ چرا من چیزی هستم و تو چیز دیگری هستی؟ اینکه افراد در مواجهۀ با یک اتفاق، حادثه یا حتی یک متن ثابت، برداشت‌های متنوعی دارند؛ از کجا نشئت می‌گیرد؟

مثل آنکه در یک کلاس نشسته‌ایم؛ یک نفر یک مبحث را تدریس می‌کند اما همین مبحث در سمت ما پنجاه‌ نوع برداشت می‌شود. یک نفر یک کتاب نوشته است اما اگر این کتاب هزاربار خوانده شده؛ به هزار نحو فهم شده است. این تنوعِ من از کجا نشئت می‌گیرد؟

تمایزهای آغازین

من بخشی از این تنوع‌ها را، تنوع آغازین یا تمایزهای آغازین می‌دانم. یک بچه از لحظه‌ای که ما به آن زمان ولادت می‌گوییم؛ در وسطِ بردارِ بودن است. در نقطه‌ای که به‌صورت عرفی به‌عنوان نقطۀ آغاز، مبدأ سنِ بودن و نقطۀ صفر بردار در نظر می‌گیریم؛ او با بقیه تفاوت دارد‌.

حتی در بچه‌های چندقلو، که از پدر و مادر واحد و در فاصلۀ زمانی بسیار کمی از هم شکل گرفته و به دنیا آمده‌اند، تمایزی هست. من پاسخی برای این پرسش که این تمایز، ریشه در چه چیزی دارد و چرا هرکس به طریقی متفاوت با دیگری است، ندارم و فقط می‌دانم که تمایزهای آغازینی وجود دارند.

{این یه دسته. با این بخش آغازینش هم کاری ندارم ـ یعنی از صحبتم می‌خوام بذارمش کنار.}

اما آیا همۀ تمایزهای ما، جزو تمایزهای آغازین‌اند؛ یا برخی از تمایزها در مسیر زیستن ایجاد خواهند شد؟ پاسخ من این است که همۀ تمایزها، آغازین نیستند. بر چه مبنایی این نتیجه‌گیری را کردم؟

زیرا اگر من همۀ تمایزها را آغازین در نظر بگیرم؛ انسانِ ولادت‌یافته را در نقطۀ پایانِ خودِ او تصور کرده‌ام. پس فردی که متولد شده است، به آن چیزی که توانایی بودنش را داشته، تحقق بخشیده است‌. اما زیستن ما، نشان می‌دهد که ما در حال تحقق‌یافتن هستیم.

{ما همانی نیستیم که بودیم، ما آنی هستیم که اکنونیم و آنِ دیگری هم خواهیم شد. یعنی ما در مسیرِ شدنیم.}

انسان، ویرایش پذیر است.

اگر ما در حال تحقق‌یافتن هستیم؛ پس انسان، یک منِ ویرایش‌پذیر دارد. فرد در حال ویرایش است. به‌صورت مداوم نسخۀ جدیدی از فرد تولید می‌شود. پس همۀ تمایزها آغازین نیست و این نسخۀ جدید نیز به‌صورت متمایز در حال شکل‌گیری است.

اما این شکل‌گیری با چه ابزاری رخ می‌دهد؟ با تجربه. تجربه‌ از انسان چیزی جدیدتر از آنچه بوده است؛ می‌سازد و تجربه این امکان را ایجاد می‌کند که من و تو، دو فرد و دو منِ متفاوت باشیم. یعنی در مواجهۀ با یک محرک و رخداد بیرونی، من و تو دو برداشت متفاوت داشته باشیم‌.

چگونه می‌توان تجربه را ثابت کرد؟ با تجربه‌کردن. دو فرد باید این فرصت تجربۀ مشترک را برای هم بسازند تا مشخص شود آیا حالت دیگری جز برداشت یکی از افراد وجود دارد؟

{چند ثانیه صدایی رو با همدیگه بشنویم، شما در حین شنیدن این صدا سعی بکنید این صدا رو برای خودتون تبدیل بکنید به یک معنا. برای این صدا یه تصویر ذهنی ترسیم کنید. روی بوم ذهنتون نقاشی بکشید، تا حد ممکن با جزئیات. هرچه شما بیشترْ جزئیات رو بیارید، هرچه من بیشترْ جزئیات رو بیارم، تمایزهامون پررنگ‌تر دیده می‌شه. بشنوید این صدا رو.}

...

{خب حالا بفرمایید چند صدا شنیدید؟ چه صحنه‌ای بود؟ شما کجای این معرکه بودید؟ چی‌کار می‌کردید؟ آدم‌ها رو در چه شکل‌هایی و با چه اخلاقی دیدید؟ هوا ابری بود، بارونی بود، آفتابی بود؟ در و دیوار و موقعیت مکانی رو چه جوری دیدید؟ همۀ اون چیزی که این صدا در ذهن شما تصویر کرد رو اگر بنویسید و ارائه کنید، خواهید دید که تصاویر از آنِ شماست.

این تجربه به شرط چاقوست. یعنی شما تو کامنت‌های مربوط به همین جرعه، تصویرتون رو بنویسید و تصویرهای دیگران رو بخونید. می‌بینید اشتراک‌هایی وجود داره ولی تمایزهایی هم وجود داره.}

تمایز معنا از تمایز تجربه نشأت می‌گیرد.

این تمایزها از کجا شکل می‌گیرند؟ آیا جز این است که شما طرح ذهنی ماکت‌مانند یا کلاژی از تجربیات پیشین ساختید؟ یک آدم و ساختمانی که دیده‌اید، کتابی که خوانده‌اید و فیلمی که دیده‌اید، صحبتی که شنیده‌اید و تجربیاتی که زیسته‌اید؛ همگی حاضر شدند و چهره‌ای را برای شما نقاشی کردند.

آدمِ این صدا برای شما، به شکل تجربه‌ای است که پیش از این دیده‌اید. فضا، محیط و لوکیشن این صدا براساس تجربه شما بوده است و محال است شما بتوانید امر تجربه‌نشده را تصور کنید.

دقت کنید که ممکن است ذخیرۀ تجربه شما شامل تجربۀ عینی در یک جهان واقعی نبوده باشد اما برای مثال فیلمی دیده باشید که شامل یک موقعیت مشابه است. دریافت و مشاهدۀ آن موقعیت هم تجربه است. کتابی خوانده‌اید و در این کتاب شخصیتی برای شما توصیف شده است که این دریافت نیز تجربه است. اما جمع‌کردن اجزای این تصویر و معنا‌بخشی به صدای شنیده‌شده، از جایی غیر از تجربیات شما ناممکن است.

{تا اینجا با من هم‌رأی هستید که نه فقط در این اتفاق بلکه شما در برابر هر محرک بیرونی، درخور تجربیات خودتون اون محرک رو معنا می‌کنید؟ و آیا موافق هستید به‌جز اون تمایزهای آغازین، بقیۀ تفاوتی که ما داریم در اثر تمایز در تجربیاتیه که در مسیر زیستن، تونستیم اون‌ها رو کسب بکنیم؟

من حتی اگر راجع‌به حکمت زندگی هم صحبت بکنم، حکمت رو درخور تجربه‌م می‌فهمم. چنان‌که آرتور شوپنهاور این کتاب رو در سنی نوشته که انبوهی از تجربۀ زیسته داشته و شما اون‌ها رو در متنش خواهید دید.

بنابراین حکمت زندگیِ نوشته‌شدۀ آرتور شوپنهاور درخور تجربیات اوست؛ من هم فهمم از نوشتۀ او دربارۀ حکمت زندگی متأثر از چیه؟ تجربیات خودم. یه‌کمی این رو مزه‌مزه بکنید؛ یک جمع‌بندی خیلی مهم دارم از این گفته‌ها.}

تجربه یک کل ِمنسجم ِحال است.

{رفیقای من، من هروقت که راجع‌به تجربه صحبت کردم، گفتم «تجربه‌ها» و همیشه هم صحبتم طوری بوده ـ و شاید صحبت اکثر ما این‌گونه‌ست ـ که گویی یه من هستم، و یه‌عالمه هم تجربه. این تجربه‌ها مثل فایلی هستن که روی من کپی شده، دیتایی‌ست که روی من ریخته شده. خب؟ اما حالا می‌خوام در این چند دقیقۀ پایانی جرعه، کمی به نسبت میان من و تجربه با ذره‌بین نگاه کنم.}

آیا ذخایرِ تجربیاتِ در حال آماده‌سازی برای ارائه، پارتیشن‌بندی شده‌ است؟

وقتی فرد این صدا را می‌شنود یا حادثه‌ای را می‌بیند؛ تجربیات پیشین و اندوخته‌ها در فولدرهای ثابتی تفکیک‌شده است؟

{به‌عنوان نمونه، می‌رم روی فولدر تجربیات گردشگری، خاطرات اون رو در ذهنم حاضر می‌کنم؛ اندکی افزودنی نیاز داره برای اینکه بهش طعم بدم، می‌رم در فولدر خاطرات دبیرستان، چندتا اتفاق بانمک هم از اونجا برمی‌دارم؛ ازش تصویر می‌سازم؟ دقیقاً مثل نقاشی که رنگ‌های متعددی رو روی پالت می‌آره و ترکیب می‌کنه که رنگ موردنظرش رو بسازه. این‌جوریه؟

یا اینکه نه، گویی همۀ این تجربیات، تو یه کاسه‌س و اتفاقا برای همینه که گاهی از نگاه ما بی‌ربط حاضر می‌شه. یعنی من اگه الان سر کلاس درس هستم، فقط در محضر تجربیات آموزشی‌م نیستم. ممکنه قیافۀ معلم، تجربۀ یک حادثه، یک همسایه، یک رابطۀ عاطفی رو در ذهن من حاضر کنه.}

تو همان تجربه‌ای

در واقع تجربیات (جمع و چندگانه) نیستند. تجربه‌های مستقل پس از اندوخته‌شدن به یک کل منسجم و یک کل واحد، که دسته‌بندی زمانی هم ندارد؛ تبدیل می‌شود. همۀ آن حال و کنونی است اما در طیف‌های متنوعی از آشکارگی قرار دارد. بعضی بسیار آشکار و بعضی کمتر آشکار یا در ضمیر ناهشیار است.

اما درنهایت همه در یک مخزن کلی قرار دارد. گویا در فرد چیزی نامعلوم و بدون نام قطعی هست که تجربه را در خود اندوخته است. تمام تجربیات پیشین فرد، نزد آن حاضر و حال است و وقتی فرد با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شود، تجربیات پیشین بین فرد و واقعیت وجود دارد چون تمام واقعیت به طعم این تجربیات قابل فهم هستند.

و حالا می‌شه من دست از این تفکیک بردارم، بگم حسام، نه اینکه یک حسامی هست و یک تجربه‌ای، بلکه تو همان تجربه‌ای. من تمام فیلمایی‌ام که دیده‌م، تمام درسایی‌ام که خونده‌م، تمام راه‌هایی‌ام که رفته‌م.

من همۀ شادیامم، همۀ لذت‌هامم، همۀ غصه‌هامم، من همۀ چشیده‌هامم. من چیزی نیستم جز همۀ آنچه تجربه کرده‌م. من تمام این طعم‌ها، حال‌ها، حس‌هایی هستم که در عمرم تجربه کرده‌م. من در حال شدنم. این جملات برای من خیلی مهیبه؛ کاش برای شما هم چنین باشه، بالاخص وقتی که دریابیم که من با هر تجربه‌ای، منِ جدیدی می‌سازم. من با هر رویدادی که روبه‌رو می‌شم، با اتکا به تجربیات پیشینی‌م اون رو می‌فهمم. این داده‌شه.

در واقع با تجربیات پیشینی‌م به اون رویداد معنا می‌دم و بعد اون تجربۀ پیشینی رو می‌آرم در ظرف تجربیاتم ـ دیگه اون هم چشیده‌م دیگه ـ و این ستاندنمه. و این‌گونه‌ست که من با هر مواجهه‌ای، به منِ جدیدی تبدیل می‌شم. این‌گونه‌ست که شما در ابتدای جرعۀ هفتمِ می، هرکس که بودید، بودید. و اکنون در ثانیۀ پایانی می، کلمات جدیدی تجربه کردید، و منِ جدیدی شدید.

تجربه چیستحکمت و تجربه

دیدگاه شما

دیدگاه شما درمورد این جرعه‌ی می

۳۸ دیدگاه از شنونده‌های می

  • مريم عظمت پناه۲۰ فروردین ۱۴۰۰

    سلام و احترام؛ سپاس بابت جرعه‌های خوشمزه ‌ای که به ما میچشونین. من در اين شنيدار يه سوال برام ايجاد شد شما فرمودین من هر كس همون تجربياتشه... حالا سوال اينه استعداد و تواناييهاي بالقوه فرد كه چه بسا هنوز هم به منصه ظهور نرسيده باشه و حتی شرایط برای بروز اون هیچ وقت فراهم نشه كجاى کار قرار می‌گیره ؟

    • حسام ایپکچی۲۰ فروردین ۱۴۰۰

      سلام بر شما اگر، قوه چیزی است که نیست و اما می‌تواند باشد توانایی بالقوه «من» نیست چنانکه که به بانویی که قوه مادرشدن دارد یا مردی که قوه پدر شدن دارد نمی‌گویید مادر یا پدر. قوه تا ظهور نیافته باشد، یک ظرفیت شناسایی شده در ذهن است نه یک حقیقت مشاهده شده عینی. بنابراین در بحث جرعه هفتم که «شدن» است جای نمی‌گیرد.

      • M۱۸ مهر ۱۴۰۰

        سلام من سوال دارم ، وقتی من روا داری می کنم یعنی به نظرات متفاوت دیگران احترام می ذارم ولی طرف به نظرات متفاوت من احترام نمی ذاره ،بازهم باید روا داری کنم؟این معذرت میخوام من رو در نظر طرف مقابل مثل یه احمق جلوه نمیده؟؟ممنون میشم جواب بدین

  • محمدرضا۲۰ فروردین ۱۴۰۰

    سلام و عرض ادب چند سوال. ۱. در تصویری که در ذهن ترسیم میشه، احساسات و هیجانات هم بخشی از آن تصویرند؟ ۲.آیا ممکن نیست که یک شخص، در دو زمان مختلف (آنقدری که تجربه‌ای مربوط به تصویر کسب نکند) نسبت به یک محرک واحد، دو تصویر متفاوت در ذهنش ترسیم شود؟ ۳. آیا واکنش فرد نسبت به محرک، تنها تابع تصویری است که از آن محرک در ذهنش ساخته می‌شود؟

    • حسام ایپکچی۲۰ فروردین ۱۴۰۰

      سلام بر شما به قدر فهم تا اکنون من: 1- بله، قطعا 2- وقتی میگیم مواجهه در دو زمان مختلف، یعنی «دو مواجهه» و حاصل دو مواجهه میشه «دو تجربه». بنابراین حتما تجربیات در زمانهای مختلف، متنوع هست. 3- هر دو بر هم موثرند. یعنی مواجهه، منتج به تجربه میشه اما چون مخزن تجربه واحد هست، تجربه جدید متاثر از تجربیات سابق خواهد شد

  • هدی عابدی۲۰ فروردین ۱۴۰۰

    تجربه چیه؟ اتفاقی است که من اون مواجه میشم یا واکنش من به اون اتفاق؟

    • حسام ایپکچی۲۰ فروردین ۱۴۰۰

      به قدر فهم تا اکنون ِمن: تجربه، مانده حاصل از مواجهه «من» با «جزمن» است یعنی آنچه سهم من از مواجهه است

  • فاطمه۲۰ فروردین ۱۴۰۰

    سلام حسام جان سپاس از جرعه های نابت که مست میکند در هوای تفکر مرا فقط دلتنگ انسانک هستم گمان میکنم چیزی گم کرده ام و به یان معتادی در حال ترک روحم دردی عظیم را از نبود انسانک تحمل میکند نکند بی نصیبمان گذاری از شنیدنت از انسانک و مارا در این جاده که پیمودنش را باتو اغاز کرده ایم سرگردان رها کنی

    • حسام ایپکچی۲۰ فروردین ۱۴۰۰

      سلام امیدوارم در روزهای پیش رو زایش اپیزود جدیدی از <a href="http://www.ensanak.com" rel="nofollow ugc">انسانک </a>هم فرابرسه

      • فاطمه۲۱ فروردین ۱۴۰۰

        انسانک جان من است ذره ذره حل شده ام در ثانیه به ثانیه اش و از تو میخواهم که انسانک را رها نکنی که بسته است به جانم و روحم تغذیه میشود از کلمه به کلمه ای که میگویی و میشنوم انسانک برایم تنها جای این دنیاست که ازاده میچرخم و سماع گونه میرقصم و به خلسه ای ناب فرو میروم برایت داوم پایداری و سلامت میخواهم حسام جان

      • ماندانا۲۱ فروردین ۱۴۰۰

        درود بر شما. طعم جرعه ها پایا و ماندگار است. و ادراک را از جهان درون و برون تحت تاثیر قرار می‌دهد. سپاس از شما سوال: آیا من ترسهایم هستم؟! آیا من وسوسه هایم هستم؟ آیا من نفرتهایم هستم؟ و..... یا همه اینها پدیده هایی در حال گذر هستند؟ و پیوسته در حال تغییر آیا در من جوهره ثابتی وجود دارد که این تغییرات را درک و مشاهده کند؟

        • حسام ایپکچی۲۱ فروردین ۱۴۰۰

          سلام بر شما به فهم ِتا اکنون ِمن: تمام اینها که گفتید، «اطوار» بودن ِ«من» است آیا ترس، وسوسه، نفرت و... بدون «من» برای شما قابل تصور است؟ می‌توانید جایی به «ترسی» اشاره کنید که مستقل و مجزا از یک «من» باشد؟ * در بخش دوم سوال، بفرمایید لطفا منظورتون از «ثابت» همان «راکد» است؟ یا معنای دیگری مدنظر دارید. نیاز دارم بیشتر فکر کنم و دقیق شدن لفظ کمک میکنه در بهتر اندیشیدنم.

          • ماندانا۲۱ فروردین ۱۴۰۰

            ثابت نقطه مقابل تغییر مد نظرم هست. آنچه که مدام در حال تغییر است... و جوهره ثابت که این تغییرات را مشاهده می‌کند.

            • حسام ایپکچی۲۲ فروردین ۱۴۰۰

              حرکت در خود ِجوهر است و جوهر ثبات (به معنای عدم تغییر) را نمی‌پذیرد تفکیک جوهر به ثابت و متغیر، میتواند فرضیه ای باشد که اثبات اون نیازمند اقامه برهان است و من چنین فهمی از جوهر ندارم

          • احمد۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۱

            چقدر از این گزاره ؛به فهم امروز من لذت بردم؛ بسیار کم شنیده ام. چقدرکم داریم این گزاره را در اجتماع امروز

      • فوژان۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

        جناب ایپکچی، با اینکه ما همان تجربه ایم بشدت موافقم، اما اگه اینقدر واضح است که «من» ماحصل همه اون شنیدن‌ها و چشیدن ها و ... است پس آیا کنترل اینکه ما چه کسی باشیم و چه کسی بشویم در «اختیار» ماست؟

        • حسام ایپکچی۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰

          اختیارمان مطلق نیست، همانطور که سهم جبر مطلق نیست

  • شیما۲۱ فروردین ۱۴۰۰

    سلام یه چیزی لا به لای کلماتت ن بر مبنای تجربه خودم به ذهنم رسید. ما وقایع رو بر مبنای تجربه زیسته امون تعبیر میکنیم مزه مزه میکنیم و درک میکنیم. تجربه هایی که در ناخودآگاه هستن. این یعنی اکثر ما کد گذاری های ذهنی خودمون و دایره المعارف تعبیر خودمون رو داریم و این یعنی محدودیت، این یعنی زاویه های دیدم ن بر مبنای اون تجارب هست. به باور من رسالت هر کدوممون در آگاهی هست به ناخودآگاه خودمون. این تجربه منه از رفتن پیش روان تحلیل گر. متوجه شدم به این واسطه که خیلی چیزها «تداعی» دارن برای من، اتصالی دارن با اتفاقات گذشته و تعبیر من از اون اتفاق و در نتیجه من در مواجهه با رویداد بیرونی به جای برداشت درست و پاسخ دادن، برداشت تحریف شده خواهم داشت با واکنش نشون دادن که حاصلش میشه کج فهمی و این مضاف بر دریافت وقایع با ذائقه حقیقی من هست. به نظرم ما در صورتی به «شدن» جدید می‌رسیم با تجارب جدید که اول آگاهی داشته باشیم به تعبیر فولدرهای خودمون، خوندن اون فولدرها رو بلد باشیم والا هر تجربه ای میشه صرفا تکرار مکررات.

  • الف.پوشالی۲۱ فروردین ۱۴۰۰

    درود بر شما آقای ایپکچی عزیز، سفر در زمان را می‌شود با تجربیات تفسیر کرد؟! باید بگوییم چون تجربه ی سفر در زمان نیست پس صورت مسئله پاک شده است یا نه بگویم سفر در زمان ماورای تجربیات انسان است؟!

    • حسام ایپکچی۲۱ فروردین ۱۴۰۰

      سلام به موضوع «زمان» تسلط کافی ندارم و سوادم در حد بیان نظر نیست برای همین در اپیزودهای مختلف مِی و <a href="http://www.ensanak.com" rel="nofollow ugc">انسانک </a>در باب زمان چیزی عرض نکردم وقت زیادی صرف کردم اما همچنان مساله‌ش برام حل نشده

  • زهرا ابراهیم پور۲۳ فروردین ۱۴۰۰

    سلام با این صداها، می‌رم به قلبِ چندین تصویر و تکه‌هایی از هرکدوم رو می‌کَنم می‌آرم می‌ذارم کنار هم! یه بازار سرپوشیده نسبتا تاریک که از سقف‌هاش ستون‌های نور می‌تابه به داخل و تا کف ِ زمین می‌آد... حجره‌هایی که درهای چوبی دارن و برخی‌شون فرش می‌فروشن و کمی جلوتر که می‌رم، عطارها و میوه‌فروش‌ها و جلوتر، شیرینی‌فروش‌ها هستن. بوی ادویه‌های عطاری و صابون مراغه پیچیده توی فضا... قدم که می‌زنم، به مجمعه‌های بزرگ جلو مغازه‌ها می‌رسم که توش پر از هویج و خیار و سبزیه. بچه‌های کارگر داد می‌زنن و می‌خوان توجهم رو جلب کنن. زنی که از جلوی ماهی‌فروشی می‌گذره دماغش رو می‌گیره. توی ستون‌های نور، ذرات غبار رو می‌بینم که می‌چرخن. به دهانه بازار که نزدیک‌تر می‌شم فضا روشن‌تر می‌شه و یهو از اینجا پرت می‌شم توی یه بازار شمالی. هوای بارونی و بازاری که در زیر چادرها برپا شده. هرکی چیزی می‌فروشه. یکی میوه یکی سبزی یکی چینی و بلور، یکی روسری و روتختی، یکی لوازم برقی و خنزر پنزر و چندتا دیگه ماهی و ماهی دودی، صدا به صدا نمی‌رسه... از بس که همهمه است و همه فروشنده‌ها داد می‌زنن... بعد می‌رم توی بازار تازه میدانِ اردبیل. هوا آفتابیه اما گرم نیست. روی چرخ‌ها میوه‌ها رو ریخته‌ن و چرخ‌ها زیر سقف چادری هستن. فروشنده‌هه داد می‌زنه: آی پامادور آلان، آی پامادور آلان! کاوار آلان کشنیش آلان! زن‌ها اینجا کم‌ن. بیشتر فروشنده‌ها و خریدارها مردن. بوی طالبی و گرمک پیچیده. من دوباره برمی‌گردم به بازار اول و می‌رسم به پنیرفروشی... هوس می‌کنم کمی پنیر خیکی بخرم. اول ناخنک می‌زنم بعد که از طعمش خوشم می‌آد، می‌گم یک کیلو بهم بده... صدایی از طرف دیگه می‌آد: بدو بیا این ور بازار! دلم ضعف می‌ره و همون موقع وقت ناهاره. یکی دیگه وسط بازار تجریش داره داد می‌زنه: بفرما بالا چلو کباب، جوجه‌کباب، قرمه‌سبزی! تو شیش و بشم که برم یا نرم :)

  • هومن۲۵ فروردین ۱۴۰۰

    با درود پادکست شما رو خیلی اتفاقی در پیشنهاد های کست پاکس دیدم و به نظرم جالب اومد و چند اپیزود پشت سر هم گوش دادم. میتونم بگم جدای از مطالب و محتوای ارائه شده، شیوه‌ی سخن گفتن شما و مثال ها و اصطلاحاتی که به کار میبرین برام جذاب و جالب توجه بود. به قدری شیوا توضیح میدین که مطالب رو بیش از پیش شیرین می‌کنه. سپاس فراوان از وقت و انرژی‌تون و سلیقه‌ی خوبتون در انتخاب کتاب، مطالب و توضیحاتی که بیان می کنید. امیدوارم حالا حالاها پیاله می رو برامون سرشار نگه دارید. پایدار باشید. پایدار

    • حسام ایپکچی۲۵ فروردین ۱۴۰۰

      سلام بر شما خوشحالم از هم‌پیاله شدن‌مان و متشکرم بابت طرح نظر و لطف

  • الهام۲۵ فروردین ۱۴۰۰

    باسلام و سپاس فراوان آیا شوپنهاور معتقده که شخصیت تا پایان عمر ثابته؟ اگه اینطوره پس تجربه نمیتونه من جدیدی رو به وجود بباره درست میگم؟

    • حسام ایپکچی۲۵ فروردین ۱۴۰۰

      سلام بر شما چه تعریفی از «ثبات شخصیت» و «من جدید» دارید. قبل از اینکه به شکار پاسخ شوپنهاور بریم باید تور سوال‌مون رو محکم ببافیم

  • كوروش۲۹ فروردین ۱۴۰۰

    حسام جان ممنون از اينكه جرعه جرعه به تجربه هاي خوب زيسته ما اضافه ميكني ، البته يه سوال براي من ايجاد شده كه تخيلات هم نوعي تجربه هستن؟ يعني اينكه شايد من به موضوعي تخيلي فكر كنم آيا الزاما تجربه اون رو داشتم؟و اينكه آيا امكان داره كه ما تجربه رو از جاي ديگه با خودمون داشته باشيم؟ ممنون

    • حسام ایپکچی۲۹ فروردین ۱۴۰۰

      <strong>سلام آیا می‌تونید تخیلی داشته باشید که اجزاء اون حاصل از تجربیاتتون نباشه؟</strong>

      • محسن۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

        سلام. جسارتاً بله! من تصور می کنم خلاقیت و ابتکار یعنی شکل گیری آنچه که قبلا فرد نداشته است! اینکه میگوییم به فرد نقاش یا موزیسین الهام می شود در واقع منظور ما این است که یکباره در ذهن او اتصالات جدیدی بین نورونها (ما سوای اتصالات قبلی) پدید آمده است و او را قادر ساخته است چیزی بیافریند. البته من متخصص مغز و اعصاب نیستم و صرفا بر اساس اطلاعات عمومی خود نظرم رو مطرح کردم. ممنون میشم در این مورد توضیح بدین.

  • محسن۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

    درود بر شما، آیا تمام این مباحث رو نمیشه با مباحث بیولوژیک مغز توضیح داد؟ با پایه قرار دادن نحوۀ اتصال نورون های مغزی و نحوۀ شکل گیری افکار و حتی تجربه های جدیدی که قبلاً فرد ممکنه حتی تجربه نکرده باشه! یک مسالۀ ریاضی را در نظر بگیرید که فرد مشابه آن را قبلاً ندیده است ولی بر اساس آموخته ها و تجارب قبلی خود، دست به خلاقیت می زند! یعنی اتصالات جدیدی بین نورونهای مغز شکل می گیرد که لزوماً مبتنی بر تجارب گذشته نیست و این خلاقیت می شود بخشی از وجود فرد. یا خواب را در نظر بگیرید: ذهن فرد به صورت اتفاقی و با بکارگیری مکانها و زمان های مختلف دست به ابتکار می زند و محیط و فضای جدیدی را در خواب تجربه می کند بدون آنکه به صورت حضوری آن فضا را قبلا تجربه کرده باشد! پس بنظر من حقیر، لزومی ندارد تمامی داشته هایمان و آن چیزی که جزئی از من است قبلاً تجربه شده باشد بلکه ممکن است تجارب و اتفاقات جدید در ذهن شکل بگیرد بدون آن که آن شیء یا مفهوم را فرد قبلا حس کرده باشد. البته امیدوارم در برداشتم از حرفهای شیرین شما دچار اشتباه نشده باشم.

  • بهنام۲۶ تیر ۱۴۰۰

    سلام بسیار عالی و لذت بخش و جرعه هایی گوارا با کلامی دلنشین واقعا متشکرم

  • بهنام۲۶ تیر ۱۴۰۰

    در باب من حاصل تجربیات موافق هستم ،من حاصل چیزهایی هستم که دیدم شنیدم و لمس کردم ولی چه می شود که به تمام تجربیاتت و یا من درونت شک کنی ،فکر می کنم جهنم همانجاست

  • تینا۱۵ مهر ۱۴۰۱

    اجازه بدید در این باره که ما همان همه‌ی تحربیاتمون به شکل یک کل منسجم و پویا و مدام در حال تغییر هستیم، باهاتون موافق نباشم ما این کل منسجم پویا, که همچون یک ابر مدام در حال تغییر شکل هست, نیستیم ما این روان پویا را داریم و من ناظر آنم چون میتوانم آن‌ روان را مشاهده کنم پس نمیتوانم با آن یکی باشم همانطور که چون میتوانم میز را ببینم پس من میز نیستم و چون میتوانم فرآیند های روان را همچون تفکر، حافظه استدلال را از منظر تماشاچی بدون مداخله نگاه کنم من مظروف آنها هستم و آنها محتویات من

    • حسام ایپکچی۱۷ مهر ۱۴۰۱

      <strong>نقد قابل تاملی است. متشکرم</strong>

  • تینا۱۵ مهر ۱۴۰۱

    و برای اینکه متوجه شویم ما همان تجربه نیستیم لازمه کمی تامل کنیم که در تمام سیر زندگی مان با وجود تجربیات مختلف و روند پخته شدن روان ، یک تجربه کننده‌ی بی نام و نشانِ همیشه ثابت، بوده وه چه بی رنگ و بی نشان که منم

  • محراب۲۴ دی ۱۴۰۱

    سلام ممنون بابت جرعه های ناب قدم میزنم و بند کفشم روز نگاه میکنم، سرم رو بالا میارم و میبینم که در تربار بزرگی هستم ک مردی با سیبیل نازکش و کلاه به سرش داد میرنه پرتقال ۴… پسرک مغازه ای نداره و بساط کرده و کاپشنی سبز به تن داره . پس تو زمستونیم و هوا هم مطلوبه شایدم پاییز اما میدونم هوای گرمی نیست. کاشی های مغازه داره سیبیلو سفیده و زمینش پر از پوست پیاز و برگ نارنگی ……

  • پرنیا۱ خرداد ۱۴۰۳

    درود بر شما بسیار سپاسگزارم بابت تمام این سال ها که سبب شدید ما زندگی را عمیق تر مشاهده کنیم. جناب ایپکچی نازنین شما در اواسط جرعه ی ۸ فرمودید ، زندگی رو بر مبنای شاخص ((نموو))تعریف می کنید و بر همین مبنا زندگی را رشد و زنده را موجوداتی چون انسان و حیوان و گیاه فرمودید. اما حتی در کوارک ها هم واکنش هایی رخ می دهد و این سبب رخداد هایی در (به طور مثال الکترون ها) و پدیده هایی در ذرات می شود . که بر مبنای باور ذهنی شخص من هر چیز که در اثر واکنشی قرار بگیرد دسخوش تغییر است و تغییر یعنی بودن و زیستن. پس در این هستی همه چیز را می توان زنده دانست . و در باره ی حس داشتن که فرمودید، مدتیست که صحبت بر ارتئاشاتی از گیاهان و واکنش آنها نسبت به آسیب هاست و همینطور ما دانش عمیقی من باب تمام عناصر هستی نداریم و نمی توان به طور دقیق ادعایی بر بی حس بودن آنها داشت و ما چطور با این همه غرق بودن در ناآگاهی از جزع جزع هستی قدرت خرد و اندیشه رو می توانیم از دیگر موجودات مستثنی بدانیم؟

  • Merno۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴

    موافقم "من" همان اعمال، تجربیات، تفکرات و آنچه در دل پرورانده ایم است. اما هرکس اعمال وزن شده اش سنگین و باارزش است پس او در یک زندگی خوش و پسندیده ای است، و اما هرکس اعمال وزن شده‌اش سبک و بی‌ارزش است، پس جایگاه و پناهگاهش هاویه است، ۶-۹ قارعه

  • ساناز۱۲ آبان ۱۴۰۴

    من چشمام رو بستم و یه بازار میوه رو در شمال ایران تصور کردم، بارون زده بود، معبر خیس بود و پر از شور و هیجان و شوق ... بچه هایی با کفش های ساق بلند زرد که لبه هر مغازه فریاد میزدن و میوه عاشون رو معرفی میکردن . صدای بچه ها برام غالب بود ، که با هیجان زیادی بدون اینکه نگران فروش باشن و در لحظه فقط داشتن به کارشون توجه میکردن برام پررنگ تر بود و من محو صداها و پرتقال های نارنجی بودم. بوی زنده گی می اومد . مثل جریان رودی که به سمت دریا داشت میرفت پر از تلاطم بود و گاهی به عابران پیاده ای که اومده بودن میزد و هر کسی روزیش بود اونا رو میبرد به سمت خودش. من خرید و فروش ندیدم، همان روزی ای بود که هر کسی نوبتش بود در ساعت مقرر به سمتش می رفت.

نظرت را بنویس

درباره‌ی «جرعه 7: من همان تجربه‌ام»؛ هرچه شنیدی و به آن فکر کردی.

دیدگاه‌ها پس از بررسی منتشر می‌شوند.

می‌توانید مهمان بنویسید، یا وارد شوید تا دیدگاه‌هایتان به حسابتان وصل بماند.