۲۱جرعه 21: من به تماشای من
درباره جرعه
دربارهی این جرعهی می بیشتر بدانید
اگر چه دیدن همراهی شما از طریق آمار پادگیرها باعث اشتیاق ما میشود اما به جهت سهولت دسترسی، این اپیزود را میتوانید از اینجا دانلود کنید:
دانلود جرعه 21: من به تماشای من
در این جرعه تقسیم سهگانه شوپنهاور در آنچه که بر سرنوشت «من» موثر است را بحث کردیم و به جهت دقت در واژه ناگزیر از رجوع توامان به متن فارسی، انگلیسی و آلمانی هستیم.
متن آلمانی
Aristoteles hat die Güter des menschlichen Lebens in drei Klassen geteilt, – die äußeren, die der Seele und die des Leibes. Hievon nun nichts als die Dreizahl beibehaltend, sage ich, daß was den Unterschied im Lose der Sterblichen begründet sich auf drei Grundbestimmungen zurückführen läßt. Sie sind:
Was einer ist: also die Persönlichkeit, im weitesten Sinne. Sonach ist hierunter Gesundheit, Kraft, Schönheit, Temperament, moralischer Charakter, Intelligenz und Ausbildung derselben begriffen
Was einer hat: also Eigentum und Besitz in jeglichem Sinne
Was einer vorstellt: unter diesem Ausdruck wird bekanntlich verstanden, was er in der Vorstellung anderer ist, also eigentlich, wie er von ihnen vorgestellt wird. Es besteht demnach in ihrer Meinung von ihm, und zerfällt in Ehre, Rang und Ruhm
متن انگلیسی
Aristotle divides the blessings of life into three classes—those which come to us from without, those of the soul, and those of the body. Keeping nothing of this division but the number, I observe that the fundamental differences in human lot may be reduced to three distinct classes
What a man is: that is to say, personality, in the widest sense of the word; under which are included health, strength, beauty, temperament, moral character, intelligence, and education
What a man has: that is, property and possessions of every kind
How a man stands in the estimation of others: by which is to be understood, as everybody knows, what a man is in the eyes of his fellowmen, or, more strictly, the light in which they regard him. This is shown by their opinion of him; and their opinion is in its turn manifested by the honor in which he is held, and by his rank and reputation
متن كامل جرعه بیست و یکم
این می است که میشنوید. جرعهای از سلسله جستارکهای شفاهی با طعم حکمت زندگی که مهمان من حسام ایپکچی هستید.
سلام رفقای من!
سلام همپیالههای من!
بسیار خوشحالم از اینکه با هم رسیدیم به جرعهی بیست و یکم می و زندهایم! به رغم تلاشها. چه بهتر از این که هم زندهایم و هم سر سفرهی حکمتیم و حکمت زندگی را با قلم آرتور شوپنهاور پی میگیریم.
من چیستم؟
در جرعهی پیش در باب ارسطو و سطحینگری بحثی کردیم. این جرعه میخواهیم با مطالعه صفحهی 19 فصل اول وارد اصل مطلب شوپنهاور شویم. میگوییم «اصل» چون شوپنهاور در آغاز بحث تقسیم سهگانهای را مطرح میکند که فعلا آن را فرض میگیریم اما ممکن است در ادامهی جستار ببینیم که این فرض نادرست بودهاست یا خلاف آن ثابت شود. بر اساس برداشت من، تقسیم سهگانهی شوپنهاور مبنای تمام بحث ادامهی جستار است و میدانیم که شوپنهاور یک اندیشمند کانتی است و ذهنی منظم دارد؛ پس بیراه نیست که در ابتدا سه مشخصه (یا صورت) اساسی را مطرح میکند. «آنچه سرنوشت انسانهای فانی را پی میافکند از سه مشخصهی اساسی ریشه میگیرد: 1: آنچه هستیم، 2: آنچه داریم و 3: آنچه مینماییم.»
«من انسان فانی» سه مشخصهی اساسی دارم که تمام اون چیزی که بر اساسش سرنوشت را به سرانجام میرسانم به این سه راه نمایان میشود:
- آنچه هستیم: شخصیت آدمی به تمام معنا. از این واژگان سلامت، نیرو، زیبایی، مزاج، نبوغ، اخلاق، تحصیلات و... را درمییابیم.
- آنچه داریم: هر گونه مالکیت و دارایی
- آنچه مینماییم: در نظر دیگران چه هستیم یا -به بیان روشنتر- دیگران از ما چه تصوری دارند. پس این مشخصه دیدگاه دیگران دربارهی ما، آبرو، مقام و شهرت را دربرمیگیرد.
بند سوم خود به سه مصداق نمود مییابد. آبرو، مقام، شهرت
عرض شود که طبق گفتهی آرتورخان، ارسطو تقسیمبندیهای سهگانهای کردهاست از موهبتهای زندگی من. عدد سه را به عاریت میگیریم و خودش هم سه مولفه گفت که سرنوشت انسان را پی میافکند. من هم به این سنت سهگانهگویی پایبندم و سه نکته را عرض میکنم. سعی میکنم با شیب -از ساده به سخت- پیش بروم. سادهترین نکته را با یک پرسش آغاز میکنم: این که شوپنهاور گفته است ما سه مولفه داریم که سرنوشت ما را پی میافکند، حصرِ عقلی دارد یا نه؟
حصر عقلی
«محصور عقلی» یعنی چیز دیگری نمیتواند وارد این دامنه شود؛ مثلاً هنگامی که بگویم مجموعهی اعداد طبیعی چیزی جز اعداد زوج و فرد نیست، اگر ادعا کنم این حصر عقلی است و شما نمونهای پیدا کنید که بتوانید وارد مجموعهی اعداد طبیعی کنید که نه زوج نه فرد باشد یا هم زوج باشه هم فرد باشه، این حصر را شکستهاید؛ و گرنه این گزاره محصور عقلی است. خیلی وقتها من در صحبتم میگویم: یا باید این کار را انجام دهی یا آن کار؛ آنگاه باید فکر کنید که این وضعیت حصر عقلی دارد یا راه سومی نیز هست؟ با توجه به این، آیا سه مورد شوپنهاور حصر عقلی دارد؟ اگر ما بتوانیم مثالی وارد اینها کنیم، نشان دادهایم که حصر عقلی ندارد.کار دشواری هم نیست. ما ویژگیهایی داریم که بر سرنوشتمان بسیار اثرگذارند اما آقای شوپنهاور در این تقسیمبندی نیاوردند؛ گرچه آنها را در بحث پیش رو آورده است.
مولفههای حاکم بر سرنوشت
من مولفههای حاکم بر سرنوشت را بیشتر از شوپنهاور میدانم و اگر الان بخواهیم به آنها اشاره کنیم، بحث به حاشیه میرود؛ جهت نمونه، من امر حاکم بر انسان را بر سرنوشت اثرگذار میدانم. قانون حاکم بر شما و حکومت بر سرنوشتتان موثر است و در سه مشخصه نیز نیامدهاست؛ زیرا نه آنچه داریم است (یعنی رابطهی ما با حکومت، تملیکی نیست)؛ نه آنچه مینماییم است(چون همردهی شهرت، آبرو و مقام نیست). پس همهی آدمهایی که مهاجرت میکنند، از چه میگریزند و به چه پناه میبرند؟ الان مسئله مانند چندهزار سال پیش نیست که مردم به دنبال منابع و زندگی در سرچشمه بروند. هجرتها الان بر چه اساسی شکل میگیرند؟ برای آب، خاک، زاویهی تابش خورشید یا هجرت از حاکمیتی به حاکمیت دیگر؟ چگونه میتوان چنین مولفهی جدیای را ندید و از ویژگیهای سرنوشتساز نگفت؟
بازهم میتوان از این ویژگیها گفت. برای نمونه، نسبت های اعتباری که میسازیم بر سرنوشتمان اثرگذارند. عقدی که میبندید (گرهی که میزنید) نه دارایی ماست، نه آنچه هستیم و نه آنچه مینماییم؛ امری اعتباری است که بر سرنوشتتان موثر است. رابطهی استخدامی و شغلی یک امر اعتباری است. یک گره اعتبار میکنیم. خود را به این کارفرما (یا صنف) گره میزنیم و این بر سرنوشتمان موثر است اما در هیچکدام از این سه دسته نیست؛ پس نکتهی نخست و سادهتر از همه اینه که آنچیزی که شوپنهاور گفت، این است که حصرعقلی ندارد.
نسبت تباین
نکتهی دوم که مهمتر از نکتهی پیشین است را مانند نکتهی قبل با پرسش آغاز میکنم: آیا این سه مشخصه با یکدیگر نسبت تباین دارند؟
نسبت «تباین» برای نمونه یعنی دو دایره بکشید که با هم تداخل نکنند یا هیچ نقطهی مشترکی نداشته باشند (مانند اعداد زوج و فرد). برای یادگیری بیشتر، میتوانید دربارهی «نسبت های چهارگانه منطقی» (یا نسب اربعه) جستوجو کنید.
به پرسش آغازین برمیگردیم. آیا اینها کاملا از هم جدا هستند؟ «آنچه من هستم» و «آنچه من دارم» و «آنچه مینمایم» سه دایرهی جدا هستند؟ نمیخواهم به این پرسش پاسخی بدهم اما تردیدی ایجاد میکنم تا به آن بیندیشیم. آیا وقتی که دارای ثروت، خانه، توشه و پس انداز هستم، «هستنِ من» هم تغییر میکند؟ اگر اینها را کاملا جدا از هستن بدانیم، میتوانیم مانند حلقههای جدا از هم بیانشان کنیم؛ اما اگر به این نتیجه برسید که «من آنچیزی که دارم» بر «بودم» هم تاثیر میگذارد (برای نمونه هنگامی که از ثروت بهرهمند (یا در تنگنای مالی) هستید خصوصیات اخلاقیتان تغییر میکند)، به این گزاره میرسیم که حلقهها از هم چندان جدا نیستند. در برابر، اگر به این نتیجه برسید که من همیشه همین هستم، میتوان حلقهها را جدا دید. بر پایهی این سهگانه نمیتوان گفت شوپنهاور نیز این جداسازی را به کار بردهاست یا نه. باید ببینیم آیا او میدانست اینها با هم مباین هستند یا نه؟
بود و نمود انسان
اما برای نکتهی سوم ناگزیر هستم سراغ متن آلمانی کتاب بروم تا به چند نکته دربارهی کلمات اشاره کنم؛ این جا درستی ترجمهی نسخهی فارسی (ترجمهی مبشری) این اثر نمایان میشود(ترجمهی انگلیسی چندان امانتدار نسخهی آلمانی نیست). دربارهی مشخصهی اول و دوم از عناوین سهگانه بحث ویژهای وجود ندارد اما مناقشهای در مشخصهی سوم را در زیر میآورم:
نوشتۀ آلمانی: «Was wir vorstellen»
برگردان فارسی: «آنچه مینماییم»
برگردان انگلیسی: « How a man stands in the station of other»
ترجمهی آزاد جمله انگلیسی میشود: «آنگونه که فرد خود را برای دیگران ارائه میکند.» مناقشه در خصوص واژهی «دیگران» است. چرا که مترجم انگلیسی امانتداری نکردهاست. در ادبیات شوپنهاور، فعل «vorstellen» واژهی مهمیست اما مترجم به برداشت شخصی خود اکتفا کردهاست. اثر اصلی شوپنهاور که با مشتقات این فعل نامگذاری کردهاست (Die Welt als Wille und Verstellung) به انگلیسی ترجمه میشود: «The World as Will and Representation» یا « The World as Will and Idea». برخی میگویند آن واژهی آلمانی را باید به «بازنمایی» ترجمه کرد و برخی میگویند به «ایده». در برگردان به فارسی شماری به جایگزینکردن واژهی «نمایش»، برخی «تصور» و گروهی دیگر نیز به «بازنمایی» گرایش دارند. شوپنهاور در مشخصهی سوم همین واژه را به کار بردهاست. در دنباله بحث به چرایی گفتن از این واژه میپردازیم.
سه پیشفرض داریم: نخست «انسان چیزی است و چیزی نمود مییابد». دوم این که ما از دانشمندی میگوییم که اثری دارد به نام «جهان همچون اراده و تصور» که جهان را در دو سطح توصیف میکند: «جهان اراده» و «جهان تصور» را پیوسته به کار میبرد و در کنار «تصور»، از واژهی «Verstellung» -که برای انسان نیز به کار بردهاست- می گوید؛ پس افزون بر جهان، انسان را نیز در دو سطح بررسی میکند.
پیشفرض سوم این است که ما دربارهی یک فیلسوف کانتی بحث میکنیم و او به طریق اولی بر این باور است که میان «آنچه هست» و «آنچه ما برداشت میکنیم» تمایز هست. «اشیا در ذات خودشان چیزی هستند(نومن) و من با ظرفیت و اندازهی خودم، از آن چیزی برداشت میکنم (فنومن)». این برداشت لزوماً با آن چیز یکسان نیست بلکه فهم آدمی دربارهی جهان پیرامون است.
اگر این سه لایه را با هم و انسان را در دو ساحت «آنچه هست» و «آنچه دیده میشود» ببینیم (همچنین جهان را در دو ساحت «آنچه هست» و «آنچه دیده میشود» و بالاتر از اینها) عقل انسانی توان فهم «آنچه هست» را همان گونه که هست ندارد و «آنچه هست» را هر گونه که دریابد می داند.
حال باید از شوپنهاور بپرسیم: ما وقتی از نمایش و تصور انسان صحبت میکنیم، تماشاچی کیست؟ آیا فقط دیگرانند یا من هم هستم؟ کدام یک پیشفرضمان است؟ آیا من «چنان که هستم بر خودم آگاهم» اما «دیگران تصویری از من را میبینند» یا «من هم مانند دیگران خودم را به گونهای میبینم» که شاید با «چنان که هستم» هیچ برابر نباشد؟ آیا من «فنومنی از این جهان» را جز خودم میفهمم یا من هم بر جهان هم بر خودم نمایان میشوم؟ اگر اینگونه باشد، چرا باید گزینهی سوم را مانند مترجم انگلیسی به «دیگران» محدود کنیم؟
انسان یک «بود» دارد و یک «نمود». مانند همهی چیزهایی است که بود و نمودشان از هم جداست و مخاطب نمود، من هستم و جز من. نه که من بر بود خودم دسترسی دارم و دیگران فقط به نمود؛ خودم نیز به نمودم دسترسی دارم. نگفتیم اشتباه از مترجم انگلیسی بوده چون توضیحات شوپنهاور در دنبالهی متن، جوری مینماید که انگار دیگران مدنظرش است و او هم مخاطب را دیگران میبیند اما اگر آن واژه را «چنانکه هست» میگفت، شاید کسی مانند من میگفت شگفتا که این همان واژه است و اگر همان واژهی «چنان که هست» را میگفت، من هم از همان دسته بودم و به نمایی از خودم دسترسی داشتم.
سخن آخر
شاید بگویید مته به خشخاش میگذارم اما مهم است. نهایتا من زندگی میکنم و در ظرف واقعیتهای گوناگون برای خودم آشکار میشوم. حکمت زندگی آشکارشدن من بر من است. من چه کسی هستم؟ من همانم که لاف میزدم که «نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد» اما آمد و برد! من همانم که میگفتم «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و پس از واقعه بود که دیدیم این گمان نبود. همانگونه که اگر چهل ساله باشید، منی که در چهل سالگی میبینید را در بیست سالگی نمیدیدید. کدام یکی «من» است؟ چه دیده بود آنکسی که گفت «آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد»؟ یا کسی که سرش را داد ولی حرفش را پس نگرفت و گفت «انا الحق»؟ آنها چه صحنهای میدیدند که من نمیبینم؟
من سفرهی عقلم را با شما به اشتراک گذاشتم. اگر موافقید، مخالفید یا نقدی دارید بفرمایید تا به سواد هم اضافه کنیم، می «بساط استاد و شاگردی» نیست. من حاصل جستوخیزم را به شما میگویم و شما هم به من. چه بسا این گفتوگو نتیجهای فراتر از ما برای آیندگان داشته باشد.
تندرست و متفکر باشید تا جرعهی بعد.

دیدگاه شما
دیدگاه شما درمورد این جرعهی می
۱۶ دیدگاه از شنوندههای می
سلام اینکه گفتی به هر تقدیر زنده مانده ایم جالب بود
اگر بخوایم چنین که شما فرمودید؛ تاثیر رادهی حاکمان بر سرنوشت ما حساب کنیم، خب خیلی چیزهای دیگه هم بر این امر تاثیرگذارند. - خانوادهای که در اون زندگی میکنیم، تاثیرگذاره. - شهری که درآن زندگی میکنیم. - عصری که درآن هستیم. من اگر صد سال پیش، هزار سال پیش، یا صدسال آینده به دنیا میآمدم، قطعا سرنوشتام متفاوت از این چیزی هست که الان هستم. - حتی آب و هوا و شرایط جوّی م میتونه بر زندگی کسی تاثیرگذار باشه! ولی این نهایتا من هستم که سازندهی دنیای خودم هستم(آزادی اگزیستانسیالی). منم که تصمیم میگیرم مهاجرت بکنم یا نکنم. ازدواج بکنم یا نکنم، فلان شرایط رو بپذیرم یا نپذیرم. و... مورد سوم: من برخودم پوشیدهام؟ من ۴۰ سالگی، بیشتر از ۲۰ سالگی فهمیدهام که کی هستم؟ شاید در برخی موارد من تواناییهای خودم رو نشناسم، ولی مثالهایی که شما گفتین رو هم نمیپذیرم. منِ ۴۰سالگی، همون منِ ۲۰ سالگی نیست که خودم رو کشف کرده باشم و بگم حالا فهمیدم که چه تواناییهایی دارم، و من کی هستم. بلکه در ۴۰ سالگی، من تجارب زیادی رو اندوختهام و بر اساس اون تجربیات تواناییهای جدیدی کسب کردم. شما در این مثال، ۲۰ سال تجربهی زیستن رو نادیده گرفتید. اگر من بیست سال زندگی نمیکردم، تجربه کسب نمیکردم، آموزش نمیدیم، آگاهی کسب نمیکردم و هیچ تلاشی نداشتم، منِ ۴۰ سالگی هم همون منِ ۲۰ سالگی بود.
سلام به نظر من تقسیم بندی جناب ارسطو در برخی موارد حصر عقلی بیشتری نسبت به تقسیم بندی جناب شپنهاور داره، مخصوصا در مورد اون مثالهایی که خودتون زدید در مورد حاکمیت و... که همه این موارد و به نظرم از جمله مهمترین اش جغرافیا، حوادث طبیعی و.... در اون دسته سومی که جناب ارسطو گفته بوده که مربوط به جهان خارج از ما میشه، گنجونده میشه؛ البته حس می کنم جناب شپهنهاور ار زاویه ای دیگر به موضوع نگریسته
من کاملا موافقم که ما بر خودمون پوشیده ایم ، و ما نمود خودمون رو همچون سایر پدیده های جهان میبینیم نه بود خودمون رو ، و حرکت از مشاهده نمود ها به سمت مشاهده بود های اصیل سفر صعب و دشواریه که کار هر کسی نیس ، مرتبه اول خودآگاهی ما رو میطلبه و بعد قدم در راه خودشناسی گذاشتن و خب بر حسب تجربیات خودمون بخشی از بود خودمون رو درک کردن ...
سوالم اینه که آیا از دیدگاه شوپنهاور در درجه اول و از دیدگاه حسام عزیز ما در درجه دوم ، رسیدن به تجربه مشاهده ی بود خودمون امکان پذیره یا اینکه ما همیشه به نمود های خودمون در ظرف تجربیات زیسته مون دسترسی داریم؟
سلام جناب ایپکچی وقتتون به خیر در انتهای اپیزود فرمودید شاید اشتباهات امروز ما مقدمه فهم درست کسانی در نسل های بعد از ما باشه... در یکی از پادکستهای انسانک هم باز فرمودید گاهی درستهای نسل بعد روی شانهی خطاهای نسل قبل متا میشه. من فکر میکنم معنا و مفهوم این جمله رو متوجه نمیشم. اگر خیلی خیلی کلی بخوام بگم، ضرب المثل ادب از که آموختی از بیادبان به ذهنم میاد اما فکر میکنم این برداشت سطحی است. من جمله ای که توی انسانک فرمودید رو روی کاغذ نوشتم و جلوی چشمم هست، تقریبا هر روز نگاه میکنم و با خودم میپرسم، خب چطور این امکان هست؟ تهش به تعارض میخورم با خودم😅
<strong>سلام فکر میکنم مثال گفتم در انسانک مثل شک هیوم که شک کامل و دقیقی نبود اما مقدمات نادقیق یا شاید نادرست او مقدمه شد برای دریافتهای درست کانت! یا نقصهای کانت مقدمه شد برای کمال شوپنهاور و همینطور اشتباهات شوپنهاور برای نیچه شد پله و با ایراد به شوپنهاور عرصه جدیدی را باز کرد و بعد از او هایدگر در درسهایی که به اندیشه نیچه پرداخت به بحثهای پخته تری رسید. بنابراین شاید کاستی امروز ما پله میانی از نردبانی باشد که نسلهای بعدی به رتبه بالاتر خواهند رسید</strong>
آیا واقعا به سمت پخت شدن رفته یا فقط نمایی از درک در بعد زمان و مکان خاص است و این سیکل ادامه داره
سلام آقا حسام دیوونه ام کردی رفت...از دیروز که این اپیزود رو گوش کردم تا حالا دارم گیج می خورم
شاید بارها بارها و بارها این اپیزود را گوش دادم و هر بار بیشتر از دفعه قبل عاشق این کلمات نه بلکه عاشق مفاهیم آن ها شدم. بارها با شنیدن آن و درک معانی آن ها گریستم. آشکاری من بر من، تلاشی است که تمام انسان ها در طول دوران زندگی خود انجام می دهند تا بفهمند کیستند؟ سپاس بیکران از این همه مطالعه و تفسیر.
<strong>گوارای جانِ شما</strong>
من نه منم به به چه جملاتی بضاعت ادراک چقدر مهمه که ادم اینو درک کنه من هم به نمایی از خودم دسترسی دارم کدوم نما به اقتضا زمان و شرایط فرق می کنه و چه جمله ی تامل برانگیزی "حکمت زندگی آشکارگی من بر من است" مرسی اقای ایپکچی
درود فراوان، بی نهایت خوشحالم که جرعه جرعه لذت میبرم از هم پیالگی با شما و کلام زیباتون. چیزی که در پاسخ به سوال آخر این اپیزود تو ذهنم میچرخه اینه که درسته که من برای من عیان نیست ولی کدام من؟به گفته زیبای خودتون من در حال من شدم هستم. من دقایقی پیش همان من اکنون نیست. پس چه چیزی باید به من نمایانده بشود؟ بقول هراکلیتوس هرگز دوبار در یک رود شنا نخواهی کرد. نه تو همانی و نه رود همان.
جناب ایپکچی ، اگر برای تشکر یک آستانه ای وجود داشته باشه، حتما قد تشکر من همان خود آستانه است از شما. این اپیزود هم یه جاهایی منو خندوند هم به تامل وا داشت. یک سوالی داشتم از خدمتتون، فرمودید که شوپنهاور در ابتدای جمله ای که میخواد سرنوشت انسان ها را به سه دسته توصیف کنه، جمله اش رو اینگونه شروع کرده، آنچه سرنوشت انسانهای "فانی" را پی می افکند... سوالم اینه که این کلمه فانی رو برای چه منظور اینجا استفاده کرده. به قول شما " به فهم من" بعید هست که برای دسته بندی انسان فانی و انسان غیر فانی استفاده کرده باشه ، اما چه منظوری داشته ؟ اگر بدون کلمه "فانی" این جمله رو شروع میکرد چه چیزی از این جمله کم میشد؟
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
سلام و عرض ادب خدمت شما بزرگوار شکرگزارم از وجود پر برکت شما در این وادی سرگشتگی و تشنگی که جرعه جرعه اگاهی در کام خسته دلان می ریزید و دستگیرشان شده اید. من بعد از شنیدن جرعه ۲۱دچار تناقض شده ام و عاجزانه درخواست پاسخی دارم که روشن گردم. بحث خود را در دو حیطه مطرح می کنم: اول اینکه انسانها در خیلی از ساحتها و موقعیتهای پیش رو یا به ناچار و یا تعمدا ان واقعی خود را نمایان نمی کنند به عبارت دیگر با وجود اینکه می دانند بودشان چنین نیست نمودی جز بود خود ارائه می دهند در این حالت من می دانم چه هستم اما به مقتضای شرایط ویا منافع و یا دیگر دلایل ،نمودی مغایر و دور از بود خود نمایش می دهم.البته به جد، صحبت جنابعالی را می پذیرم که انسان فقط یک هستنده ای در میان دیگر هستنده هااست که قابلیت شناخت واقعی و کامل وهمه جانبه خود را از طرق علم ناقص و عقل انسانی نداشته و انچه نشان می دهد تنها جلوه ای از بودش است و به نظرم نشان واضح ان می تواند همان ناخوداگاهی باشد که هنوز در ابهام قرار داد مساله دوم من مربوط به کلمه vorstellenمی باشد که جناب شوپنهاور هم در کتاب خود، جهان همچون اراده و ایده و هم در سومین مولفه تاثیرگذار بر سرنوشت انسان به عاریت گرفته است.جناب ایپکچی شما در توضیح این کلمه در جرعه دوازدهم فرمودید بهتر است به جای تصور از ایده استفاده شود چون کلمه تصور موخر بر شی بوده و جهان هستی ایده و انگاره ای است که ما قادر به درک ان نبوده اما نمودهای ان که همان چیزها و اتفاقات و پدیده های پیرامون ما در این جهان هستند را از طریق حواس درک و تجربه می کنیم .و ایده مقدم بر شی می باشد اما در این جرعه و بحث مولفه سوم به فهم من شما این کلمه را به معنای تصور و نمایش گرفته اید یعنی اینجا به معنای ایده نبوده بلکه به معنای نمود انسان و موخر بر شی می باشد یعنی در مولفه سوم انسان براساس نمود خود نه بر اساس حقیقت وجودش مورد بحث قرار می گیرد حال سوال پیش امده برای من سطحی نگر که عمق صحبت شما را هنوز درک نکرده ام این است که ایا این کلمه توسط جناب شوپنهاور در دو معنا استفاده شده است؟چگونه می توانم این تناقض پیش امده را رفع نمایم؟لطفا در صورت امکان راهنمایی بفرمایید.